خدمت دو تن از سه شخصیتی که شاهرخ مسکوب در کتاب خواب و خاموشی برای آنان مرثیه نوشته است، از نزدیک رسیدهام. نخستینِ آنان دکتر امیرحسین جهانبگلو، استاد اقتصاد دانشگاه تهران، بود که در سالهای پایانی عمر پربرکتش چند بار توفیق دیدار ایشان را یافتم. آخرین دیدارم به روزهای بستری بودن استاد در منزلش بازمیگردد؛ گمان میکنم اواخر ۱۳۶۹ بود. پیش از آن نیز به مناسبت انتشار آثارش، به عنوان ناشر با ایشان رفتوآمد داشتم و این فرصت نصیبم شد که ناشر دو کتابش باشم. روش تفکر سیستمی، ترجمهای مختصر اما در فضای فکری آن سالها اثری ارزشمند به شمار میآمد که پس از درگذشت ایشان منتشر کردم.
توفیق دیدار سهراب سپهری را نداشتهام، اما با سومین چهرهی این کتاب، هوشنگ مافی، که مسکوب در جُستار «غروب آفتاب» از او یاد میکند، دو سه سالی معاشرتی نزدیک داشتم. سالها بعد، هنگامی که نوشتهی مسکوب دربارهی مافی را خواندم ــــــــ نوشتهای که با صراحتی کمنظیر و زبانی عاری از پیرایه نگاشته شده است ـــــــ با ابعاد و لایههایی از شخصیت او آشنا شدم که در دوران رفتوآمد من با وی مجال بروز نیافته بود. آن روزها سی و سه ساله بودم و طبیعی بود که بسیاری از موضوعات شخصی، تجربههای تلخ و تأملات عریان زندگی که مسکوب بعدها از آنها سخن گفته است، در گفتوگوهای مافی با جوانی همسنوسال من مطرح نشود و اساساً زمینهای برای طرحشان وجود نداشته باشد.
در خواب و خاموشی، مسکوب صرفاً از فقدان دوستی عزیز سخن نمیگوید؛ او در واقع نمونهای از یک «تیپ انسانی» را پیش چشم خواننده میگذارد؛ انسانی که دانایی در او نه انباشتهی ذهنی، بلکه کیفیتی زیسته و اخلاقی است. هوشنگ مافی در روایت مسکوب، نمونهی «انسان دانشزی» است؛ کسی که دانش در او با رفتار، منش، نگاه و حتی شیوهی سخن گفتن و نشستن درآمیخته است. حافظهی شگفتانگیز، تسلط بر زبانهای مختلف و آشنایی گسترده با حوزههای گوناگون معرفت، در این تصویر صرفاً مهارتهای فنی نیستند؛ بلکه نشانههای ذهنی هستند که پیوسته در جستوجو، پرسش و فهم جهان پیرامون خود به سر میبرد.
نکتهی مهم آن است که مسکوب، مافی را به چهرهای اسطورهای و دستنیافتنی بدل نمیکند. برعکس، او را انسانی نشان میدهد که پیوسته درگیر گفتوگو و مجادلهی فکری است؛ بحث میکند، به چالش میکشد، از عقیدهی خود دفاع میکند و از برخورد اندیشهها لذت میبرد. مافی در روایت مسکوب شخصیتی آرام و بیمسئله نیست؛ ذهنی پرسشگر و نقاد دارد و بهآسانی هم قانع نمیشود. با این همه، دانش در وجود او وسیلهای برای فاصله گرفتن از دیگران یا فخر فروختن به آنان نیست، بلکه راهی است برای گفتوگو و درگیر شدن با جهان و آدمهای پیرامونش.
اگر مسکوب این جُستار را نمینوشت، شاید هوشنگ مافی حتی در همین اندازه نیز به نسلهای بعد شناسانده نمیشد. در حافظهی روشنفکری و ادبی معاصر ایران، او از آن دسته شخصیتهایی است که بیش از آنکه با آثار رسمی و منتشرشده به یاد آورده شوند، با کیفیت حضور انسانی خود در ذهن دوستان و آشنایان باقی ماندهاند. او به نسلی تعلق داشت که دانایی را نه در قالب مدرک، تخصص یا موقعیت اداری، بلکه در شیوهی زیستن تجربه میکرد؛ شیوهای که در روزگار ما، در میان غلبهی تخصصگرایی افراطی و انبوه اطلاعات دیجیتال، کمتر میتوان نشانی از آن یافت.
امروز با خواندن مجدد نوشتهی مسکوب، به این فکر افتادم که بد نیست من نیز اندکی از تجربهی دو سه سال معاشرت نزدیک با آقای مافی را با نسل جوان در میان بگذارم. آنچه در ادامه میآید، تنها چند صحنه و چند خاطره از آن دوران است؛ نه شرحی جامع از زندگی مافی و نه حتی گزارشی کامل از معاشرت کوتاه من با او. امیدوارم در آینده فرصتی دست دهد تا با کمک برخی از دوستانی که سالیان بیشتری با او زیستهاند و او را بسیار بهتر از من میشناختهاند، تصویری کاملتر و دقیقتر از این شخصیت کمنظیر فراهم شود. این یادداشت کوتاه را باید صرفاً درآمدی بر روایتی مفصلتر دانست که امیدوارم روزی مجال نگارشش فراهم شود.
از همان آغاز جوانی، همهی ما کسانی را از دست میدهیم که روزگاری در زندگیمان حضور داشتهاند. بیشتر آنان، هرچند با اندوه، رفتهرفته در حافظهی ما کمرنگ میشوند؛ اما بعضی آدمها از این قاعده مستثنا هستند. مرگ آنان داغی بر دل میگذارد که با گذشت سالها نیز فروکش نمیکند و حضورشان، حتی پس از غیبتی طولانی، از ذهن و خاطر پاک نمیشود. هوشنگ مافی برای من از همین دست آدمهاست و شاید یکی از دلایل نوشتن این سطور نیز همین باشد.
اولین بار هوشنگ مافی را در اوایل دههی ۶۰ ملاقات کردم؛ زمانی که در پی تعطیلی دانشگاهها، به کار نشر و کتابفروشی روی آورده بودم. در جستوجوی کسی بودم که ویراستاری ارشد طرح تهیهی دایرهالمعارف فارسی را بر عهده بگیرد که مافی را به من معرفی کردند. قرار ملاقاتی گذاشتیم. طرح کار را توضیح دادم و دایرهالمعارف مکمیلان را که به عنوان متن مرجع در نظر گرفته بودم، پیش رویش گذاشتم. کتاب قطور انگلیسی را برداشت، چند دقیقهای ورق زد و نخستین شگفتی را رقم زد. صفحهای را نشانم داد و گفت: «این عکس بیسمارک نیست.» برای من که تازه پا به این عرصه گذاشته بودم، این نخستین مواجهه با دقت، حافظه و وسعت دانشی بود که بعدها بارها و بارها مرا شگفتزده کرد.
چند روز بعد، گروه نویسندگان و همکاران دایرهالمعارف شکل گرفت و کار آغاز شد. امروز که به آن روزها نگاه میکنم، هنوز از جسارت آن ناشر جوان و کمتجربه در شگفتم که با جمعی از نویسندگان، مترجمان، پژوهشگران و روشنفکران برجستهی کشور برای پیش بردن کاری چنین بزرگ قرارداد میبست. این اتفاق در اوایل دههی شصت رخ میداد؛ سالهایی که کشور درگیر جنگ بود و فضای فرهنگی و اجتماعی در وضعیتی بسته، دشوار و مبهم به سر میبرد.
بسیاری از اهل قلم و اندیشه از فعالیتهای پیشین خود بازمانده بودند و فرصت چندانی برای کار نداشتند. در چنین فضایی بود که گروهی از چهرههای معتبر و صاحبنام گرد پروژهی دایرهالمعارف جمع شدند. البته این جمع شدن را نباید صرفاً به اعتبار مافی نسبت داد. واقعیت آن است که شرایط آن روزگار نیز در شکلگیری چنین جمعی نقش مهمی داشت. با این همه، هر کس مدتی با مافی کار میکرد، خیلی زود درمییافت که با شخصیتی استثنایی روبهرو شده است؛ شخصیتی که نه با آثار پرشمار و شهرت عمومی، بلکه با وسعت دانش، حافظهی کمنظیر و کیفیت حضورش در ذهن دیگران ماندگار میشد.
ظرف دو سال، کمکم هوشنگ مافی را شناختم. مردی همیشه آراسته بود؛ مقید به پوشیدن پوشت و دستمال گردن، با ظاهری مرتب و حضوری متمایز. تقریباً هیچگاه او را بیکتاب نمیدیدی. میخواند، بحث میکرد، ایراد میگرفت و از به چالش کشیدن مخاطب خود لذت میبرد. خودش دایرهالمعارفی متحرک بود؛ دربارهی هر موضوعی چیزی میدانست و معمولاً بیش از آنچه انتظار داشتی.
گاهی سرگرم حل مسئلهای در ریاضیات یا فیزیک میشد؛ شبها، حولوحوش شصتسالگی، زبان ترکی استانبولی میآموخت؛ از فارسیدانیِ ادیبان گروه ایراد میگرفت و مدعیان تسلط بر زبان انگلیسی را به مبارزه میطلبید. صفحهای از فرهنگ تصویری دودن را باز میکرد و از حفظ، نام انگلیسی دهها قطعه و جزء کشتی را برمیشمرد؛ یا معادل انگلیسی بیست نوع فضولات جانوری را، با تلفظی دقیق، از حافظه بیرون میکشید. کافی بود در موضوعی، از شیمی گرفته تا طب، با او وارد بحث شوی؛ به این آسانیها رهایت نمیکرد و تا جایی که میتوانست میکوشید تو را قانع کند.
تا آنجا که به یاد دارم، تنها دو حوزه بودند که چندان دلبستگی و اطلاعی از آنها نداشت: سینما و الکترونیک. نمیدانست پشت اعداد ماشینحساب دقیقاً چه اتفاقی میافتد. باقی عرصهها میدان جولان ذهن او بود. تقریباً در هر بحثی برگی در آستین داشت که در لحظهای غیرمنتظره رو میکرد. خیلی زود همهی مؤلفان دایرهالمعارف آموختند که در حضور مافی با احتیاط اظهار فضل کنند.
روزی در اواخر بهار، همراه مافی در خیابان سنایی قدم میزدیم. پرندهای بالای سرمان در پرواز بود. ناگهان گفت: «عبده، نگاه کن! وقتی به نوک آن ساختمان برسد، پرهایش را کاملاً باز نگه میدارد.» بعد، همانطور که راه میرفتیم، چند دقیقهای برایم از آیرودینامیک پرواز پرندگان گفت. از مافی بعید نبود؛ هر پدیدهی کوچکی برای او بهانهای بود برای درس دادن و آموختن.
آن روز سرحال و سرخوش به نظر میرسید. فرصت را غنیمت شمردم و گفتم: «آقای مافی، عیبی نمیبینید قرارداد را پنجساله کنیم؟» خندید و گفت: «آقای عبده، با من از این شوخیها نکن.» آن زمان معنای کامل این پاسخ را درنیافتم. مافی بر بدن خود تسلط و آگاهی عجیبی داشت. بهتر از بسیاری از اطرافیانش میدانست که قلبش به او مجال پنج سال دیگر نخواهد داد.
به یاد دارم که ساعتهای طولانی با آقای صالحی، از مدرسان دانشگاه علامه، مینشست و گفتوگو میکرد. صالحی در آن سالها به نوعی دستیار و همراه مافی بود و بخش مهمی از وقت خود را در کنار او میگذراند. آنچه مافی را پای این نشستهای طولانی نگه میداشت، نه موقعیت اجتماعی طرف مقابل، بلکه شوق دانستن و آموختن بود که در او میدید. از اینکه کسی میکوشید افق دانستههایش را گسترش دهد، صادقانه لذت میبرد.
موضوع بحث هم چندان اهمیتی نداشت؛ از فلسفه و تاریخ گرفته تا ادبیات و سیاست، هر دری گشوده میشد. هنوز به یاد دارم که گاه ساعتها وقت صرف این میشد که آیا برخی روایتهای مربوط به زندگی خصوصی مارکس و مناسبات او با منشیاش از نظر تاریخی معتبر است یا نه. مافی با همان جدیتی که دربارهی مسئلهی زبانشناسی یا نکتهای در فیزیک بحث میکرد، وارد چنین موضوعاتی نیز میشد. برای او مهم خودِ جستوجو، دقت در جزئیات و رسیدن به حقیقت بود؛ موضوع بحث هرچه میخواست باشد.
مافی معمولاً نوشیدنی هفتگی خود را از واکسی کرولال، فروشندهی ارمنی کنار انتشارات، میخرید. در آن بخش از خیابان سنایی که هنوز رنگوبوی محلهی قدیمی ارمنینشین تهران را حفظ کرده بود، بسیاری از کاسبان ارمنی بودند. مافی هر روز با واکسی خوشوبش میکرد. رابطهشان از رابطهی معمولی عرضهکننده و تقاضاکنندهی کالا فراتر رفته بود؛ هر دو از دیدن یکدیگر خوشحال میشدند. توضیح این نوع ارتباط آسان نیست، اما مافی با آدمها زود اُنس میگرفت و از همصحبتی با آنان لذت میبرد، بیآنکه شغل، موقعیت اجتماعی یا میزان تحصیلاتشان برایش اهمیتی داشته باشد.
روزی با خنده به من گفت: «عبده! این تنها جنسی است که تولیدش ملی شده؛ قیمتش هم هنوز عوض نشده.» اشارهاش به همان شیشهی نوشابهای بود که از واکسی میخرید. در آن سالهای پرالتهاب و جنگ، برایش شگفتآور بود که واکسی هنوز قیمت متاعش را بالا نبرده است. هر بار که صحبت گرانی و تورم پیش میآمد، از نوشابهی واکسی یاد میکرد؛ گویی آخرین نشانههای ثبات اقتصادی کشور نه در بانک مرکزی و نه در وزارت بازرگانی، بلکه بر بساط کوچک یک ارمنی در خیابان سنایی یافت میشد.
حاجی عبده، پدرم، آنقدر گرفتار سفر و کاسبی بود که در بهترین حالت سالی یکی دو بار بیشتر به انتشارات سر نمیزد. اما همین که پیدایش میشد، مافی سر ذوق میآمد. دلبستگی عجیبی به لهجهها داشت و لهجهی بازاری و ترکیآمیختهی پدرم را بسیار دوست میداشت. برای من دیدن این صحنه همیشه جالب بود. مافی که در بیشتر گفتوگوها یا در حال بحث بود یا ایرادی میگرفت یا نکتهای به سخن طرف مقابل اضافه میکرد، اینجا ساکت میشد. میگذاشت حاجی عبده حرف بزند و خودش گوش میکرد. گاهی از لحن بیان او، از بالا و پایین رفتن صدا، از بعضی تعبیرها و واژهها و از شیوهی خاص جملهبندیاش چنان به خنده میافتاد که اشک در چشمانش جمع میشد. احساس میکردم برای مافی، سخنان پدرم فقط انتقال معنا نبود؛ نوعی موسیقی بود. او در لهجهها و شیوههای گوناگون فارسی حرف زدن، رنگارنگی و تنوع ایران را میدید و از شنیدن این ارکستر صداها صمیمانه لذت میبرد.
اگر جایی میشد مافی را واقعاً عصبانی کرد، آنجا بحث ایران بود. به تاریخ و فرهنگ ایران دلبستگی عمیقی داشت و به ایرانی بودن خود افتخار میکرد. در بیشتر مباحث، هرقدر هم که اختلاف نظر پیش میآمد، حاضر بود ساعتها گفتوگو کند و استدلال بشنود؛ اما وقتی احساس میکرد کسی در حق ایران یا ایرانیان بیانصافی میکند، خونسردی همیشگیاش را از دست میداد. به یاد دارم روزی در گفتوگویی گذرا گفتم ارمنیهای ایران، در برخی حرفهها، از دیگر ایرانیان فنیترند. هنوز جملهام تمام نشده بود که برآشفت. با حرارتی که کمتر از او دیده بودم به اعتراض برخاست و کلماتی را چاشنی پاسخهایش کرد که امروز ترجیح میدهم تکرارشان نکنم. مسئله اصلاً ارمنی و غیرارمنی نبود. مافی اصولاً تحمل شنیدن این حرف را نداشت که گروهی از ساکنان این سرزمین از گروهی دیگر برتر شمرده شوند. در آن لحظه نه دایرهالمعارف متحرک بود، نه مردی اهل بحث و استدلال؛ فقط ایرانیِ پرشوری بود که از شنیدن چنین داوریهایی به خشم میآمد.
مافی با جوانی به سن و سال من از زندگی شخصی خود چندان سخن نمیگفت. هرگز از سرنوشتش شکایتی نشنیدم؛ نه از اینکه انقلاب شده و او، که روزگاری از مدیران بلندپایهی صنعت گاز بود، اکنون برای گذران زندگی به حقالزحمهی ماهانهی پنج هزار تومانی من نیاز پیدا کرده است و نه از دشواریهای روزگار. حتی حاضر نبود چند ساعت وقت بگذارد و سند زمینی را پیدا کند که پانزده سال پیش از شرکت نفت خریده بود و میتوانست بخشی از مشکلات مالی او و خواهرش را حل کند. گویی این کارمند پاکدست دولت، خود را از بسیاری نیازهای مادی فارغ کرده بود و آن امور را در شمار دغدغههای اصلی زندگی نمیآورد.
هر روز کت، شلوار و جلیقههای سالخورده اما اتوکشیدهاش را به تن میکرد و آراسته و مرتب به دفتر محقر دایرهالمعارف میآمد؛ نه برای گلایه از گذشته و نه برای حسرت خوردن بر آنچه از دست رفته بود، بلکه برای بحث کردن بر سر مدخل «جنگ سرد،» مجادله دربارهی «دریای شمال» یا ایراد گرفتن از ترجمه و نگارش دیگران. از دوستان نزدیکش نیز کمتر سخن میگفت. سه دهه طول کشید تا دریابم شاهرخ مسکوب از یاران گرمابه و گلستان او بوده است.
در آن سالها فقط میدانستم که خواهری فداکار دارد که با محبتی کمنظیر از او مراقبت میکند و بخش بزرگی از زندگی روزمرهاش را سامان میدهد.
عصرِ روزی سرد و زمستانی در اواسط دههی شصت است. به دفتر دایرهالمعارف میرسم. درِ شیشهای را آرام باز میکنم و از چند پلهی سیمانیِ موکتپوش پایین میروم که صدای آقای مافی را میشنوم. دارد با «جمعه» صحبت میکند. جمعه باربر حجرهی پدرم در بازار تهران بود که دو روز در هفته عصرها برای نظافت به دفتر سنایی میآمد. در میانهی پیچ پلهها میایستم تا گفتوگویشان را قطع نکنم. جمعه میپرسد: «آقای مافی! این همه کتاب میخونید که تهش چی بشود؟»
همانجا روی پله خشکم میزند. سؤال جمعه آنقدر بنیادین و اساسی است که بیاختیار در همان باریکهی پله میمانم و منتظر پاسخ مافی میشوم.
مافی لحظهای سکوت میکند؛ انگار سؤال را سبک و سنگین میکند. بعد جواب میدهد:
«پسرم! اگر این کتابا ته داشت، اصلاً نمیخوندمشون.»
نیمهی اردیبهشت سال بعد، مافی برای دیدن مراسم کهن گلابگیری به کاشان میرود. دویست و هشتاد کیلومتر با اتومبیل در کویر میراند تا به قمصر و آن دیگهای بزرگ پر از گلبرگهای گل محمدی برسد. از بنای چهارطاقی نیاسر هم دیدن میکند. با چند شیشه گلاب قمصر خود را به خانه در تهران میرساند و تن خستهاش را به دوش حمام میسپارد. مافی، این دیگر قهرمان زندگی من، کسی که فقط سه سال در محضرش بودم، از آن شستوشو جان سالم به در نمیبرد.