در گروه واتزآپی ما، مثل بسیاری از جمعهای ایرانی، دعوای چپ و راست فقط اختلاف بر سر چند سیاست اقتصادی نیست؛ گاهی اختلاف بر سر این است که چه کسی حق دارد بیشتر نگران مردم باشد. ما که مثلاً کموبیش طرفدار اقتصاد بازاریم، خیلی زود در نقش «سرمایهدار»، «نئولیبرال» یا مدافع وضع موجود قرار میگیریم؛ آن طرف هم بعضی دوستان چپ، روزنامهنگار یا سیاسی، گویی از ابتدا امتیاز اخلاقی بیشتری دارند: آنها طرف مردماند و ما باید ثابت کنیم که دشمن مردم نیستیم! بحث، پیش از آنکه دربارهی مالیات، تورم، قیمت انرژی یا تأمین اجتماعی شروع شود، گاهی با یک تقسیم کار اخلاقی آغاز شده است: دل آنها برای مردم میسوزد و ما باید دربارهی سنگدلی خود توضیح بدهیم.
البته این بیماری فقط مختص چپ نیست. آن سوی میدان در گروه ما هم نوعی بنیادگرایی بازار داریم که خیال میکند هرچه بازار انجام داد، لابد درست است و هرچه دولت کرد، لابد غلط. انگار شکست بازار، قدرت انحصاری، نابرابری فرصت، اطلاعات نامتقارن و رانت اصلاً در کتابهای اقتصاد وجود ندارند. بنابراین دعوا در نهایت میان دو گروهی نیست که یکی علم دارد و دیگری ایدئولوژی؛ بیشتر میان درجات مختلفی از آمیختگی علم و ایدئولوژی است. یکی گاهی «عدالت» را جای تحلیل مینشاند و دیگری «بازار» را. مشکل از جایی شروع میشود که هر کدام واژهی محبوب خود را از یک ابزار تحلیلی به حقیقتی مقدس تبدیل میکند.
امروز با بچهخواهرم در آمریکا صحبت میکردم؛ همان جوان بااستعدادی که سالها پیش در ایران هر جا کاری میگرفت، عدهای خیال میکردند لابد پارتی داشته است. وقتی زمان دانشجویی در واحد کامپیوتر بانک اقتصاد نوین با حقوق ماهی ۲۰۰ هزار تومان استخدامش کردم، کسی شک نداشت که داییاش او را سر کار برده است. آخرین حقوقش در ایران سه میلیون تومان بود که باز هم برای بعضیها بیش از آن بود که بتواند حاصل توانایی خودش باشد. در عاشورای ۸۸، وقتی از پای دیگ نذری هیئتشان برمیگشت، در کشمکشهای تظاهرات اشتباهی گرفتندش و در همان چند دقیقهای که طول کشید توضیح دهد از کجا میآید، آنقدر کتکش زدند که دستش شکست. همانجا اسبش را زین کرد که برود، و رفت. در محیطی دیگر، تواناییاش قیمت دیگری پیدا کرد. امروز، بعد از حدود پانزده سال، آنقدر وضع مالی خوبی دارد و قدرت ریسک پیدا کرده که برایم گفت شصت هزار دلار هم سهام SpaceX خریده است؛ سهام شرکتی که فعلاً آدم و بار به فضا میبرد و اگر رؤیاهای ایلان ماسک درست از آب دربیاید، یک روز هم شاید در ماه و مریخ بساط کند.
حالا بچهخواهر ما از همین امروز شصت هزار دلار گذاشته وسط که اگر روزی از آن بالا چیزی گیرشان آمد، سهم علیآقا و سایر سهامداران محفوظ باشد! پرسیدم: «این دیگر خیلی ریسکی نیست؟» جواب کوتاهش جالب بود : I can afford it؛ یعنی میتوانم ریسکش را تحمل کنم.
همین جمله شاید یکی از بهترین درسهای اقتصاد باشد. ثروت فقط امکان مصرف بیشتر نمیدهد؛ ظرفیت تحمل ریسک هم ایجاد میکند. آدمی که تمام پساندازش ده هزار دلار است نمیتواند مثل کسی رفتار کند که از دست دادن شصت هزار دلار زندگیاش را تغییر نمیدهد. پس حتی در یک اقتصاد کاملاً رقابتی نیز برابری حقوقی به معنای برابری قدرت انتخاب نیست. این همان جایی است که نقد جدی چپ اهمیت پیدا میکند: ثروت میتواند فرصتهای تازهای برای ثروتمند ایجاد کند و فقر میتواند انسان را از پذیرش ریسکهای سودآور محروم سازد. اما از این مشاهده تا این نتیجه که هر ثروتی حاصل ظلم است یا هر تفاوتی را باید حذف کرد، فاصلهای بسیار طولانی وجود دارد.
حالا فرض کنیم ایلان ماسک و اعقابش در شرکت SpaceX واقعاً همان کارهایی را بکنند که امروز بیشتر شبیه داستان علمی ــــ تخیلی است. بشر به سیارکها برسد، مواد معدنی کمیاب را از فضا بیاورد، انرژی تقریباً نامحدود شود، رباتها بخش عمدهی کار را انجام دهند و هزینهی تولید بسیاری از کالاها به نزدیکی صفر برسد. اقتصاددانها برای چنین وضعیتی از مفهوم اقتصاد پساکمیابی یا post-scarcity economy حرف میزنند. اگر کمیابی که مسئلهی مرکزی اقتصاد است تا حد زیادی عقب بنشیند، طبیعی است که بخش بزرگی از دعواهای امروز ما هم موضوعیت خود را از دست بدهد. اگر همه بتوانند خانه، غذا، انرژی و خدمات مورد نیازشان را تقریباً بدون محدودیت داشته باشند، دیگر دعوا بر سر تقسیم یک کیک ثابت معنای امروز را نخواهد داشت. اقتصادی که بتواند از بیرون از زمین منابع و ثروت تازه وارد کند، دیگر الزاماً یک بازی با حاصل جمع صفر نیست که در آن، برد یکی به معنای باخت دیگری باشد.
اما بعید میدانم چپ و راست آن روز بیکار شوند! انسان استعداد عجیبی در تولید «کمیابیهای جدید» دارد. وقتی کالا فراوان شود، موقعیت اجتماعی، توجه، نفوذ، قدرت تصمیمگیری، دسترسی به شبکهها، اعتبار و منزلت همچنان کمیاب خواهند ماند. شاید همه بتوانند در مریخ خانه داشته باشند، اما همه نمیتوانند بهترین نقطهی مریخ را داشته باشند. همه ممکن است یک ربات شخصی داشته باشند، اما همه مالک شرکتی که رباتها را طراحی میکند نخواهند بود. شاید معدنهای سیارکی فلزات کمیاب را فراوان کنند، ولی مالکیت الگوریتم، داده، شبکه و حق تصمیمگیری همچنان محل نزاع خواهد بود. بنابراین دعوای آینده احتمالاً از «چه کسی نان بیشتری دارد؟» به «چه کسی قدرت بیشتری دارد؟» منتقل میشود.
اینجاست که دوست قدیمی ما، ضریب جینی، احتمالاً تغییر شغل خواهد داد ولی بازنشسته نخواهد شد. ممکن است جینیِ مصرف به شدت پایین بیاید، چون همه به کالاهای اساسی دسترسی دارند؛ اما جینیِ ثروت همچنان بالا باشد. حتی ممکن است مجبور شویم کنار آن از «جینی قدرت»، «جینی توجه» یا «جینی دسترسی» حرف بزنیم. تصور کنید همهی مردم زمین حداقل امکانات زندگی بسیار خوبی دارند، ولی یکصدم درصد جمعیت مالک عمدهی شرکتهایی هستند که هوش مصنوعی، سفر فضایی و زیرساخت اطلاعاتی را کنترل میکنند. چپ آینده احتمالاً خواهد گفت مسئله دیگر گرسنگی نیست، بلکه تمرکز قدرت است. و راست آینده پاسخ خواهد داد که نابرابری، تا وقتی حاصل امتیاز و رانت نباشد و راه پیشرفت برای دیگران را نبندد، بهخودیخود نشانهی بیعدالتی نیست.
حتی میتوان یک قدم جلوتر رفت. فرض کنیم «سرمایهداران ظالم» بالاخره تسلیم شدند و گفتند بسیار خوب، کل کرهی زمین مال شما؛ ما هم سوار موشک میشویم و میرویم یک سیارهی دیگر. بعید میدانم داستان تمام شود. احتمالاً چند سال بعد پیامی از زمین میرسد که: «شما با ترک زمین و انتقال سرمایه، دانش و فناوری به سیارهی دیگر، یک نابرابری بینسیارهای ایجاد کردهاید!» اگر هم بخشی از فناوری خود را هم برایشان بفرستند، بحث تازهای آغاز میشود که چرا مالکیت فکری آن همچنان متعلق به شماست. اگر رایگان واگذار کنند، ممکن است سؤال بعدی این باشد که چرا زودتر واگذار نکردید! طنز ماجرا همین است: بعضی دستگاههای فکری بدون وجود یک «مظلوم» و یک «ظالم» موتورشان روشن نمیشود؛ همانطور که بعضی مدافعان افراطی بازار نیز بدون یک «دولت مزاحم» نمیتوانند جهان را توضیح دهند.
اما پشت این شوخی یک مسئلهی جدی فلسفی وجود دارد. عدالت را باید با سطح زندگی بسنجیم یا با فاصلهی میان آدمها؟ فرض کنید فقیرترین انسان جامعهی آینده صد برابر بهتر از فقیرترین انسان امروز زندگی کند، ولی ثروتمندترین فرد یک میلیون برابر او ثروت داشته باشد. آیا آن جامعه عادلانهتر شده یا ناعادلانهتر؟ راست معمولاً بر بهبود مطلق وضع فقیرترینها تأکید میکند؛ چپ بیشتر به فاصلهی نسبی و قدرتی که از آن فاصله ناشی میشود حساس است. هر دو پرسش مشروعاند. اشتباه از جایی آغاز میشود که یکی بگوید فقط رشد مهم است و توزیع هیچ اهمیتی ندارد، یا دیگری چنان مجذوب توزیع شود که فراموش کند چیزی هم باید تولید شود تا قابل توزیع باشد.
شاید بنابراین دعوای چپ و راست هیچوقت تمام نشود، حتی اگر از زمین به مریخ و از مریخ به منظومههای دیگر برویم. موضوع دعوا عوض میشود، واژگان عوض میشوند و احتمالاً ضریبهای تازهای هم اختراع میکنیم، اما پرسش قدیمی باقی میماند: چه کسی چه چیزی را تولید میکند، چه کسی مالک آن است، چه کسی دربارهی آن تصمیم میگیرد و چه کسی از نتیجه بهره میبرد؟ اقتصاد بازار پاسخ بسیار قدرتمندی برای مسئلهی تولید، انگیزه، اطلاعات و نوآوری داده است؛ چپ نیز پرسشهایی جدی دربارهی فرصت، قدرت و توزیع مطرح کرده است. شاید هنر ما این باشد که هیچکدام را به مذهب تبدیل نکنیم. و اگر روزی همهی ما به کرات دیگر رفتیم و دوستان چپ زمین را یکجا تحویل گرفتند، من فقط یک خواهش دارم: چند سال بعد که ضریب جینی مریخ را محاسبه کردند، نگویند «دیدید؟ باز هم تقصیر دوستان اقتصاد بازار بود!»





