دو روز است ساکن هتلی شدهام؛ هتلی بسیار مدرن و شیک. قیمتش هم به همان اندازه مدرن است؛ یعنی هر شب که میخوابم، صبح که بیدار میشوم، احساس میکنم بخشی از داراییهایم را در خواب از دست دادهام.
آدم وقتی اینهمه پول هتل میدهد، انتظار دارد در مقابل، زندگیاش آسانتر شود: تخت راحت باشد، اتاق تمیز باشد، صبحانه حاضر باشد و دستکم بتواند بدون کمک متخصص تأسیسات دوش بگیرد. نه اینکه برای حمام کردن اول دفترچهٔ راهنما بخواهد.
حمام فوقالعاده مدرن است؛ آنقدر مدرن که ظاهراً آدمهای معمولی اصلاً مخاطب آن نیستند. همهچیز شیشهای است: در شیشهای، دیوار شیشهای، کابین شیشهای و جلوی شیشه هم آینه. آدم وارد حمام میشود و ناگهان خودش را از چند زاویه میبیند. در جوانی آدم جلوی آینه میایستد که خودش را ببیند؛ حالا هنر اصلی این است که طوری جلوی آینه بایستی که خودت را نبینی. این حمام چنین امکانی نمیدهد؛ هر طرف که میروی، خودت قبلاً آنجا ایستادهای.
تازه اینهمه شیشه برای چیست؟ میگویند معماری مدرن میخواهد انسان را به طبیعت نزدیک کند. بسیار خوب؛ من هم درخت و آفتاب و آسمان و دریا را دوست دارم، اما ضرورتی نمیبینم این علاقه دوطرفه باشد و طبیعت هم هنگام دوش گرفتن مرا تماشا کند. قبل از حمام باید کمی فیزیک نور هم بدانی: اگر آفتاب از آن طرف شیشه بتابد، داخل معلوم میشود یا نه؟ اگر چراغ روشن باشد چه؟ من فقط آمدهام دوش بگیرم، ولی ظاهراً باید اول انعکاس و شکست نور را مرور کنم.
بعد میرسیم به شیر آب. من هنوز معتقدم شیر آب یکی از اختراعات موفق بشر بوده و احتیاجی به اصلاح اساسی نداشته است: یک شیر گرم، یک شیر سرد. اگر گرم بود، سرد را بیشتر میکردی و اگر سرد بود، گرم را. قرنها بشر با همین فناوری زندگی کرد و تا جایی که اطلاع دارم، تمدن هم متوقف نشد.
اما طراح این حمام ظاهراً تشخیص داده این سادگی توهین به شعور انسان معاصر است. اینجا یک چیز به چپ میچرخد، یکی به راست، یکی بالا و پایین میرود، یکی را باید فشار بدهی و یکی را احتمالاً باید با احترام از او خواهش کنی. معلوم نیست کدام آب را باز میکند، کدام حرارت را تنظیم میکند و کدام دوش سقفی یا دستی را راه میاندازد.
روز اول چند دقیقه فقط نگاهش کردم. او هم به من نگاه کرد. هیچکدام حاضر نبودیم حرکت اول را انجام دهیم. بالاخره یکی را چرخاندم؛ هیچ. یکی دیگر را فشار دادم؛ صدایی آمد، سریع ولش کردم. از آن لحظه رابطهٔ من و دوش دیگر رابطهٔ مهمان و وسیلهٔ حمام نبود؛ یک رقابت شخصی بود. من میخواستم ثابت کنم میتوانم حمام کنم، او میخواست ثابت کند بدون گذراندن دورهٔ آموزشی حق استفاده از آن را ندارم.
بعد از چند دقیقه وررفتن با این مجموعهٔ مهندسی، بالاخره کشف کردم تنها آبی که بدون بحث و جدل بیرون میآید، همان شیر پایینی است؛ صاف و راحت، درست مثل شیر آب قدیمی. خم شدم، دستم را زیرش شستم و گفتم: چرا آدم باید دنبال دردسر بگردد؟ همین که آب میآید یعنی میشود حمام کرد.
شامپو را برداشتم و همانطور خمیده سر بیمویم را شامپو زدم؛ البته با این مقدار مو، «شامپو کردن مو» کمی ادعای بزرگی است؛ بیشتر داشتم پوست سر را میشستم.
برای اینکه سرم را زیر آن شیر کوتاه ببرم، مجبور شدم مثل مار پیچوتاب بخورم: کمی زانو خم، کمی کمر کج، گردن به یک طرف و سر در ارتفاعی که اصولاً برای سر انسان پیشبینی نشده است. عملیات با موفقیت انجام شد؛ تا اینکه خواستم بلند شوم. آنجا معلوم شد در محاسبات یک متغیر مهم را فراموش کردهام: کمر.
مغز فرمان برخاستن صادر کرد، دستها موافق بودند، ولی کمر اعلام کرد در این تصمیمگیری شرکت نداشته و فعلاً قصد همکاری ندارد. چند ثانیه همانطور ماندم؛ سر تمیز، بدن خیس، دستها روی زانو، در حال مذاکره با کمر برای بازگشت به حالت قائم.
اصلاً حمام در این سن جای عجیبی است. بیرون ممکن است ساعتها بگذرد و یادت نباشد چند سالت است؛ حرف میزنی، میخوانی و گاهی فکر میکنی هنوز همان آدم سیچهل سال پیشی. وارد حمام که میشوی، هر سی ثانیه یک اتفاق کوچک سن تو را یادت میآورد.
صابون از دستت لیز میخورد و میافتد. اول با پا سعی میکنی آن را به منطقهٔ امنتری هدایت کنی؛ مثل فوتبالیستی که توپ را کنترل میکند، با این تفاوت که او کفش میخدار دارد و تو پای برهنه روی سنگ خیس ایستادهای. درست وقتی تقریباً گرفتهای، صابون دوباره بیست سانتیمتر دورتر میرود. بار سوم میگویی: «باشد، همانجا بمان. امروز بدون تو هم میشود زندگی کرد.»
در این سن، هر چیز از دستت میافتد، قبل از خم شدن تحلیل هزینه ـ فایده میکنی: ارزش این شیء چقدر است؟ چند روز دیگر اینجا هستم؟ آیا واقعاً لازم است برداشته شود؟ آدم در این سن ناخواسته اقتصاددان میشود؛ هر خم شدن یک پروژهٔ سرمایهگذاری است. و هر پروژهای هم لزوماً توجیه اقتصادی ندارد.
برای تحمل گرمای تابستان و حمام، جوانی کرده و یک کوکاکولای زیرو هم با خودم آوردهام و روی دستشویی گذاشتهام. وسط حمام تشنه میشوم و میبینم در فاصلهای است که دستم به آن نمیرسد. یک دست به پایهٔ شیر، دست دیگر به سمت کوکا میرود. خطرناک است، چون برای رسیدن به یک جرعه کوکا ممکن است دوباره دوش سقفی را روی سرت باز کنی.
سرانجام خودت را میکشی؛ دو سانتیمتر کم داری. شکمت را داخل میدهی؛ کاری که هیچ تأثیری بر طول دست ندارد، ولی آدم غریزی انجام میدهد. نوک انگشتت به بطری میرسد، به جای گرفتنش، آن را کمی دورتر هل میدهی. حالا دیگر مسئله شخصی شده است.
دوباره کش میآیی، بطری را میگیری، یک جرعه میخوری و با خودت فکر میکنی چرا برای رسیدن به چیزی که خودم پنج دقیقه پیش آنجا گذاشتهام، باید جانم را به خطر بیندازم؟ تازه کوکاکولا هم زیرو است؛ یعنی حتی برای قندش هم این خطر را نکردهام.
گرفتاری بعدی شامپو و صابون است. گاهی چند شیشهٔ کوچک تقریباً همشکل کنار هم گذاشتهاند؛ یکی سبز، یکی سفید، یکی قهوهای، با نوشتههایی آنقدر ریز که بیشتر جنبهٔ تزئینی دارد تا اطلاعرسانی. بدون عینک نمیفهمی کدام شامپوست، کدام صابون بدن و کدام نرمکننده.
عینک را هم از تجربه یاد گرفتهای نباید داخل حمام ببری؛ بخار میگیرد، خیس میشود، ممکن است بیفتد و بشکند و آنوقت دیگر نه نوشتهٔ شامپو، بلکه راه خروج از حمام را هم نمیبینی. پس یکی را برمیداری، تا دو سانتیمتری چشمت میآوری، چشمها را تنگ میکنی و حدس میزنی.
آخرش هم میگویی چه فرقی میکند؟ شامپوی سر را به بدن بزنی، بدن شکایت نمیکند؛ صابون بدن را هم به سر بزنی، با این مقدار مویی که باقی مانده، بعید است خسارت قابلتوجهی به صنعت مو وارد شود.
مشکل در هتلهای گرانتر جدیتر است، چون یک شیشهٔ دیگر هم اضافه میکنند: نرمکننده. به خیال شامپو مقدار مفصلی روی سرت میریزی و منتظر کف میمانی. هیچ. بیشتر میزنی، باز هم هیچ. کمکم به کیفیت هتل مشکوک میشوی که اینهمه پول گرفتهاند و شامپویشان حتی کف نمیکند.
بعد شیشه را تقریباً به چشم میچسبانی و بالاخره کلمهٔ Conditioner را تشخیص میدهی. حالا سر تقریباً بیمویت را سخاوتمندانه نرمکننده زدهای و معلوم نیست دقیقاً چه چیزی را داری نرم میکنی. این چند تار مو اگر تا این سن دوام آوردهاند، شخصیتشان دیگر شکل گرفته و بعید است احتیاجی به نرم کردن داشته باشند.
گاهی هم هتل شیشههای کوچک را حذف کرده و سه مخزن فشاری به دیوار بسته است. اینها لااقل نمیافتند؛ چون لامصب اصلاً از دیوار جدا نمیشوند. دستت را زیر یکی میگیری و فشار میدهی: هیچ. دوباره: هیچ. محکمتر: باز هم هیچ. نمیدانی خالی است، خراب است یا تو بلد نیستی.
با شست فشار میدهی، با کف دست، آرام، محکم، سه بار پشت سر هم. بالاخره یک قطره میآید. حالا دیگر مسئله شامپو نیست؛ حیثیت است. حاضر نیستی دستگاهی که به دیوار پیچ شده تو را شکست بدهد.
شش بار دیگر فشار میدهی و ناگهان دستگاه تسلیم میشود و یک مشت کامل ماده توی دستت میریزد؛ آنقدر که میتوانی سر خودت، بدنت و مهمان دو اتاق مجاور را هم بشویی. تازه هنوز معلوم نیست چیزی که با اینهمه تلاش به دست آوردهای شامپو بوده یا نرمکننده.
به نظرم کافی است روی این مخزنها با حروف درشت فقط سه کلمه بنویسند: «سر»، «بدن» و «ولش کن». آخری مخصوص نرمکننده است.
و البته لیف. اینهمه پول برای سنگ و شیشه و دوش سقفی و دوش دستی و شیرآلاتی که احتمالاً قیمتشان از اولین اتومبیل من بیشتر است، اما جایی برای آویزان کردن لیف نیست. قلاب نیست، میخ که اصولاً با معماری مدرن سازگار نیست، دستگیره هم طوری طراحی شده که چیزی به آن بند نمیشود.
شاید طراح تصور کرده مهمان هتل پنجستاره لیف نمیزند و تکنولوژی خودش تشخیص میدهد کجای او نیاز به شستوشو دارد. ولی من هنوز به لیف اعتقاد دارم. من برای حمام کردن «تجربهٔ کاربری» نمیخواهم؛ آب گرم و سرد میخواهم، یک دوش که معلوم باشد چگونه روشن میشود و یک جایی برای لیف. خواستهٔ زیادی از تمدن نیست. ظاهراً از معماری مدرن هست.
البته همهٔ تقصیرها هم گردن سن نیست. احتمالاً طراح این حمام بیستوهشت سالش بوده، قدش یک متر و هشتاد و پنج، کمرش سالم، چشمش تیز و در تمام عمرش به این فکر نکرده که روزی انسانی وارد این حمام خواهد شد که برای برداشتن صابون از روی زمین باید اول با خودش مشورت کند.
طراحی خوب شاید همین باشد که آدم بتواند ده دقیقه وارد حمام شود و سنش را فراموش کند، نه اینکه صابون، شیشه، شامپو، دوش، حوله و کوکاکولا هرکدام جداگانه آن را به او یادآوری کنند.
با همهٔ اینها، وقتی بالاخره سالم از حمام بیرون میآیی، حوله را دور خودت میپیچی و روی تخت مینشینی، احساس عجیبی از موفقیت داری. انگار نه دوش گرفتهای، بلکه مأموریتی دشوار را به پایان رساندهای.
سر تمیز است، بدن هم کموبیش تمیز است، کوکاکولا بالاخره به دستت رسیده، صابون احتمالاً هنوز کف حمام افتاده و معلوم نیست چیزی که به سرت زدی شامپو بوده یا نرمکننده؛ ولی خودت سالم بیرون آمدهای.
دو روز دیگر هم احتمالاً کار تمام شیرها را یاد میگیرم. نگرانیام فقط این است که درست همان روزی که کاملاً یاد گرفتم چگونه از این حمام استفاده کنم، صورتحساب هتل را جلوی من بگذارند. آنوقت میفهمم مشکل اصلی نه شیشه بوده، نه دوش، نه شامپو و نه لیف؛ مشکل اصلی همان قیمت اتاق بوده است.
این هتل طوری طراحی شده که آدم موقع حمام کردن پدرش درمیآید و موقع حساب کردن هم همینطور؛ فقط در اولی حوله دورش پیچیده و در دومی مسترکارت عاریتی دستش است.
حسین عبده تبریزی
۲۵ مردادماه ۱۴۰۵
با مطالعهٔ متن بالا، دوستی در یکی از گروهها نوشت:
«با مدیر فنی هتل صحبت کنید. کرایهٔ اقامتهای بلندمدت خیلی کمتر است. افراد زیادی خانه را اجاره میدهند تا از سرویس و امنیت هتل استفاده کنند. یک کانسپت لوکس هم که در ایران، به دلیل افزایش کهولت سن افراد، جواب میدهد، مجتمعهای مسکونی با خدمات هتلینگ است. آخرین مرحلهٔ پولداری، زندگی تو هتل است.»
و من جواب نوشتم:
مرحوم پدر شصتهفتاد سال مسافر بود. پیلهور بود و زندگیاش در راه میگذشت؛ از این شهر به آن شهر و از این بازار به آن بازار. اما با همهٔ این سفرها، بعید میدانم در عمرش پایش را به مسافرخانه و هتل و متل گذاشته باشد.
هر شهری که میرسید، به جای پذیرش هتل، فهرست آشنایان را در ذهنش مرور میکرد: خریدار، مشتری، شریک، شوفر قدیمی، مهمان سابق، ناخدای لنج، رفیق، فامیل، یا حتی کسی که یک بار سی سال پیش گفته بود: «اگر گذرتان افتاد، منزل خودتان است.» حاجآقا هم این تعارف را بسیار جدی میگرفت و سی سال بعد، با چمدان جلوی در حاضر میشد!
سالها فکر میکردیم این شیوه مربوط به دوران پیلهوری و کاروان و بازارهای قدیم بوده و ما، نسل جدید، دیگر اهل این حرفها نیستیم؛ هتل میگیریم، رزرو میکنیم و مستقل زندگی میکنیم. اما در دهپانزده سال اخیر، به برکت قیمت هتل و البته دلار ارجمند و همیشه سربلند، کمکم به همان سنت حسنهٔ خانوادگی برگشتهایم.
حالا ما هم قبل از سفر، به جای Booking، دفترچهٔ تلفن را باز میکنیم و بررسی میکنیم در مقصد سر چه کسی میشود خراب شد.
تازه فهمیدهام مرحوم پدر عقبمانده نبود؛ بسیار هم آیندهنگر بود. چیزی را شصت سال پیش کشف کرده بود که ما تازه با دلار و یورو فهمیدهایم: بهترین نرخ هتل، همان «منزل خودتان است» است؛ صبحانه هم معمولاً دارد، مالیات شهری ندارد و اگر میزبان خیلی مؤدب باشد، ناهار هم شامل پکیج میشود.
الان هم در ادامهٔ همین سنت پرافتخار خانوادگی، سر کسی خراب شدهام و منتظرم ناهار بدهند. فقط امیدوارم میزبان محترم هنوز جملهٔ تاریخی «منزل خودتان است» را پس نگرفته باشد.





