تمنایی ناقابل، میانه‌ی این همه گرفتاری‌های بزرگ

خانه‌ با دفتر کارم فقط دویست قدم فاصله دارد. صبح این راه را می‌روم و شب، حوالی نُه و ده، برمی‌گردم. راه شب البته چیز دیگری است. از دفتر تا رسیدن به بلوک مسکونی خودم، آرام‌آرام از کنار چند کافه در محوطه‌ی ورودی و حیاط مجموعه می‌گذرم. چراغ‌ها‌ی روشن، میزهای بیرون چیده‌شده و جمع‌های کوچک دختر و پسر این‌سو و آن‌سو تماشایی‌اند. زیر نور چراغ‌ها، گاه شکوفه‌ی سرخِ پیراهن دختری یا پولکِ نقره‌ایِ روی کفش پسری، چشم‌های جمع را به خود می‌کشد. از کانتر کافه‌ها صدای خنده‌های بلند و ممتد می‌آید؛ دور میزها گُله‌به‌گُله نوجوانان گرم صحبت نشسته‌اند. چند زوج دختر و پسر هم روی لبه‌ی باغچه‌ی حیاط، بی‌اعتنا به تابلوی «نشستن روی لبه‌ی باغچه مطلقاً ممنوع»، نشسته‌اند و از لیوان‌های کاغذی قهوه می‌نوشند.
شب‌هایی که بازی فوتبال در جریان است، هیاهو بیشتر می‌شود. گرد تلویزیون بزرگ کافه جمع می‌شوند، هلهله می‌کنند و برای هم کری می‌خوانند. با هر گل، غریو شادی از یک سو بلند می‌شود و فریاد حسرت از سوی دیگر. دست‌ها به هوا می‌رود، جوانی از جا می‌پرد و دیگری سرش را میان دست‌هایش می‌گیرد. بازی که تمام می‌شود، برندگان و بازندگان دوباره دور همان میزها و جلوی همان کانترها، کیپ هم می‌نشینند و خنده و شوخی از سر گرفته می‌شود. سفارش‌های ارزان‌ و حداقلی‌شان از وضع بد اقتصاد خبر می‌دهد، اما از شور و شادی‌شان کم نمی‌کند. گروهی می‌روند و گروهی دیگر تازه از راه می‌رسند و در آن ساعت شب، زندگی گرم و زنده در جریان است.
تابستان‌ها همه‌چیز باز و پرجنب‌وجوش‌تر است. در فصل سرد، کافه‌ها چادرهای شفاف برپا می‌کنند و زیر آن‌ها بخاری‌ها روشن می‌شود تا جوانانی را که بیشترشان اهالی محله‌اند تا فرزندان این مجموعه‌ی مسکونی سالمند، در خود جای دهند. حالا نوجوانان نزدیک‌تر به هم، دور هم می‌نشینند. صدای موسیقی که از کافه‌ها و بلندگوهای گوشه‌وکنار محوطه به گوش می‌رسد، با خنده‌ها و همهمه‌ی گفت‌وگوها و گاه آواز خود جوانان درهم می‌آمیزد. بوی قهوه‌ی تازه و ساندویچ‌های گرم با عطر دخترها و پسرها در هوا می‌پیچد و فضای کافه‌ها را خوش‌بو می‌کند. از میان این صداها و بوها و نورها قدم‌زنان به سوی خانه می‌روم. حیف که راه کوتاه است، چرا که برای عبور از این گذرگاه جوانی شتابی ندارم.
دیدن این همه روشنی، شور جوانی و شادابی به من روحیه می‌دهد. از خنده‌هایشان، با هم بودنشان، گپ‌زدن و با اشتها و ولع‌خوردنشان خوشحال می‌شوم. شاید خودشان ندانند که همین لبخندها، تبسم‌ها و جنب‌وجوششان حال رهگذران سالمند مجموعه را که شب از کنارشان می‌گذرند، خوش می‌کند. برای من همین دویست قدم تا خانه، گاهی یکی از خوشایندترین لحظات روز است.استول‌های کوتاه و بلندِ بی‌پشتی و شیک، جلوی کانترها و دور میزها، به همین جوان‌ها می‌آید. رویشان می‌نشینند، می‌چرخند، جایشان را تندوتند عوض می‌کنند، چهره‌به‌چهره‌ی هم می‌شوند، مثل برق از استول می‌جهند و لحظه‌ای بعد دوباره خودشان را روی آن رها می‌کنند. روشن است که این استول‌ها برای همین جوان‌ها ساخته شده‌اند. نگاهشان می‌کنم و می‌فهمم جای من آنجا نیست؛ نه به این دلیل که جوان‌ها مرا نمی‌پذیرند، بلکه چون کمر من آن استول‌ها را نمی‌پذیرد!
در میانه‌ی این همه گرفتاری بزرگ، تمنای ناقابل آن است که کاش گوشه‌ی این کافه‌ها، کنار استول‌های کوتاه و بلندِ بی‌پشتی، کنار جوانان سبک و رنگارنگ‌پوش، پراکنده در هیاهوی زندگی و جوانی، یکی دو صندلی راحتِ پشتی‌دار هم برای ساکنان سالمندی می‌گذاشتند که فقط از کنار این همه زندگی عبور نکنند؛ گاهی بنشینند و دقایقی با این شور و جوانی همراه شوند.