این همه عظمت، برای این همه حقارت؟

این همه عظمت، برای این همه حقارت؟

واقعاً حیرت می‌کنم آدم هفتاد، هشتاد کیلویی، که به‌ظاهر چیز عجیبی نیست؛ دو دست، دو پا، یک سر و یک شکم دارد، در زیر همین پوست چه دنیای عظیمی را حمل می‌کند. گویی خداوند مجموعه‌ای از کارخانه‌ها، نیروگاه‌ها، تصفیه‌خانه‌ها، شبکه‌های حمل‌ونقل، مراکز مخابراتی، دستگاه‌های امنیتی، آزمایشگاه‌های شیمیایی و تعمیرگاه‌های شبانه‌روزی را در همین جسم کوچک جا داده است؛ دستگاه‌هایی که لحظه‌ای از کار نمی‌ایستند و صاحب این بدن حتی خبر ندارد که در درونش چه غوغایی برپاست.

قلب را نگاه کنید؛ پمپ کوچکی که شاید هفتاد، هشتاد سال، شب و روز و بدون تعطیلی کار می‌کند. قلب و رگ‌ها با هم شبکه‌ی عظیم حمل‌ونقل و ترافیک ساخته‌اند. خون در این شبکه می‌گردد، اکسیژن و مواد غذایی را تحویل می‌دهد، مواد زائد را جمع می‌کند و دوباره برمی‌گردد. در کنار آن، ریه‌ها کارخانه‌ی تبادل گاز هستند؛ میلیون‌ها کیسه‌ی ظریف، بی‌وقفه اکسیژن را از هوا می‌گیرند و به خون می‌دهند و دی‌اکسیدکربن را پس می‌گیرند. چند دقیقه تعطیلی جدی این دو کارخانه کافی است تا تمام این شهر عظیم از کار بیفتد.

آن طرف، کبد مجتمع شیمیایی حیرت‌آوری است؛ مواد را می‌گیرد، تغییر می‌دهد، ذخیره می‌کند، می‌سازد، تجزیه می‌کند و برای مصرف یا دفع آماده می‌سازد. کلیه‌ها تصفیه‌خانه‌ی بدن هستند. شبانه‌روز خون را پالایش می‌کنند و چنان دقیق آب، نمک، پتاسیم و مواد دیگر را تنظیم می‌کنند که آدم از تصورش هم حیرت می‌کند. دستگاه هورمونی نیز یک شبکه‌ی مدیریت و فرمان شیمیایی است؛ مقدار بسیار اندکی از یک ماده را در خون رها می‌کند و در جایی دیگر از بدن فرمانی صادر می‌شود: قند را کم کن، فشار را تنظیم کن، رشد کن، بخواب، بیدار شو.

معده و روده و کبد و لوزالمعده و صفرا هم کارخانه‌ی عظیم فرآوری مواد غذایی هستند. لقمه نانی را وارد می‌کنیم و دیگر به آن فکر نمی‌کنیم؛ اما آن پایین هزاران عملیات آغاز می‌شود. غذا خرد می‌شود، اسید روی آن کار می‌کند، آنزیم‌ها وارد می‌شوند، مولکول‌ها شکسته می‌شوند، مواد مفید جذب خون می‌شوند و باقی‌مانده راه دیگری می‌رود. بعد در درون سلول‌ها میلیاردها نیروگاه میکروسکوپی مشغول‌اند تا از همین مواد غذایی و اکسیژن، انرژی لازم برای زدن قلب، حرکت دست، فکرکردن مغز و حتی خواندن همین چند سطر را فراهم کنند.

از همه عجیب‌تر شاید مرکز فرماندهی، مخابرات و امنیت این شهر باشد. مغز و اعصاب میلیاردها پیام را دریافت، تحلیل و منتقل می‌کنند. چشم می‌بیند، گوش می‌شنود، پوست گرمی و سردی و درد را خبر می‌دهد و مغز تصمیم می‌گیرد. در کنار آن، سیستم ایمنی یک ارتش، مرزبانی و سازمان اطلاعاتی تمام‌عیار است؛ خودی را از بیگانه تشخیص می‌دهد، مهاجم را پیدا می‌کند، نیرو می‌فرستد، با او می‌جنگد و گاه سال‌ها چهره‌ی دشمن قدیمی را به خاطر می‌سپارد. ما خوابیده‌ایم و این دستگاه امنیتی بیدار است.

پوست هم فقط یک پوشش نیست؛ دیوار دفاعی، دستگاه تهویه و تعمیرگاه بدن است. نمی‌گذارد هر چیزی وارد شود، دما را تنظیم می‌کند، عرق می‌کند، خطر را با درد اعلام می‌کند و اگر جایی پاره شد، بلافاصله دستگاه انعقاد و ترمیم به محل حادثه اعزام می‌شود. استخوان‌ها سازه‌ی این مجموعه‌اند، عضلات موتورهای حرکت آن‌اند، مغز استخوان کارخانه‌ی تولید سلول‌های خونی است و دستگاه تولیدمثل، شگفت‌انگیزتر از همه، ترتیبی فراهم می‌کند که از چند سلول، همین مجموعه‌ی عظیم دوباره ساخته شود. واقعاً آدم می‌ماند که در زیر چند متر پوست انسان، چند هزار کارخانه و آزمایشگاه و نیروگاه و شبکه‌ی ارتباطی مشغول کار است.

و حیرت من هزار برابر می‌شود وقتی فکر می‌کنم که  خدایا، تو این همه شکوه را به چه کسانی بخشیده‌ای؟ همین قلب شگفت‌انگیز را در سینه‌ی فرمانروایی گذاشته‌ای که برای ماندن بر تخت، یک ملت را به جنگ می‌کشد و صدها هزار و گاه میلیون‌ها انسان را به کشتن می‌دهد؛ همین ریه‌ها را در سینه‌ی کسی گذاشته‌ای که فرمان بمباران شهری را می‌دهد و بعد آسوده نفس می‌کشد؛ همین مغز پیچیده را به کسی داده‌ای که مردمی را محاصره می‌کند و گرسنگی و آوارگی را وسیله‌ی جنگ و قدرت می‌سازد.

همین شاهکار خلقت گاهی در وجود کسی کار می‌کند که انسانی را برای پول می‌کشد؛ زنی یا مردی که نزدیک‌ترین کس خود را قربانی شهوت، انتقام یا منفعت می‌کند؛ پدر یا مادری که کودکش را آزار می‌دهد؛ صاحب‌کاری که از درماندگی کارگرش سوءاستفاده می‌کند، مزدش را نمی‌دهد و از او رسیدِ مبلغی را می‌گیرد که هرگز نپرداخته است؛ تاجری که جنس معیوب را به دیگری قالب می‌کند؛ شریکی که شب می‌نشیند و راه بالا کشیدن سهم شریکش را پیدا می‌کند؛  مسئولی که مال شرکت سهامی عام را مال خودش می‌داند؛ و سهامدار عمده‌ای که سود را به شرکت شخصی‌اش منتقل می‌کند.

به مسئولی بخشیده‌ای که دست در خزانه‌ی کشور می‌کند و پول میلیون‌ها شهروند را به حساب خود و خانواده‌اش می‌برد؛ قاضی‌ای که آگاهانه ناحق حکم می‌دهد؛ پزشکی که با جراحی غیرضرور جیب بیمارش را می‌زند. به کسی عطا کرده‌ای که دروغ می‌گوید، تهمت می‌زند، خیانت می‌کند، رشوه می‌گیرد، شکنجه می‌کند، تجاوز می‌کند، می‌کشد و گاه زندگی هزاران و میلیون‌ها انسان را فقط برای قدرت، ثروت، عقیده یا هوس خود نابود می‌کند.

و عجیب اینجاست که در تن همه‌ی اینها همان کارخانه‌ها با همان دقت کار می‌کنند: قلب می‌زند، ریه اکسیژن می‌گیرد، کلیه خون را تصفیه می‌کند، کبد کارخانه‌ی شیمیایی‌اش را می‌گرداند، سیستم ایمنی از این موجود دفاع می‌کند، زخم‌هایش را ترمیم می‌کند و میلیاردها سلول شب و روز جان می‌کنند که این نکبت یک روز بیشتر زنده بماند. گاهی آدم دلش می‌خواهد رو به آسمان بایستد و بپرسد: خدایا، این همه دستگاه را بسیج کرده‌ای که این جرثومه‌ی فساد سالم بماند؟ این همه شکوه را در وجودش گذاشته‌ای تا فرصت بیشتری برای این همه پستی داشته باشد؟خدایا، این همه عظمت را چرا در خدمت این همه حقارت گذاشته‌ای؟